نقد و نسیه

خاله مریم شوهرش معتاد بود و یه روز تابستون 5 سال پیش مرد. در غربت و بیکسی. تنها و غریب. با درد و رنج بیماری. 

تیر خلاص روزگار گاهی دیر زده میشود. باز هم با همه ی بی کسی و شوهر معتادش و حتی بعد از مرگ او: روی پا بود تا یه روز فهمید حمید هم معتاده ...

حمید پسربزرگ خاله ام بود. براش سخت بود که اعتیاد پسرش رو هم تحمل کنه. چند روز پیش رفتم سرش بزنم. پیر و چروکیده شده بود. دندوناش ریخته بود و حال خوشی نداشت. گوشه ی اتاق نشستم و به زمین زل زدم. حقیقتش حرفی نداشتم. قالی رنگ و رو رفته و ریش ریش شده بود. خجالت میکشید که من به قالی زل زده ام. من غرق افکار خود بودم و او تصورش این بود که من به قالی  . . .

 حرف توی حرف آورد که من سر بلند کنم. بلند نمیشد لامصب. آوار دنیا توی سرم بود. زن نمیگیری خاله؟ کجایی خاله؟ از کارت راضی هستی خاله؟ 

در افکار خود لولیدم تا خدا را به کمک بطلبم اما خداییش چندان کاری برای خدا نکرده ام که انتظاری داشته باشم هر چند که شیطان دستمریزاد دارد ...

این روزها شیطان از خدا مسلمان تر شده است...به گمانم سرش به سنگ خورده و احادیث را خوانده. لذت گناهانم را پیش از آنکه عرق بدنم خشک شود داده است و میدهد. شیطان خوش حساب پیروز این مبارزه است و این روزها جولان میدهد. او به این انسان ها سجده نکرد و درد جهنم شاید کمتر از زانو زدن در برابر این ابر ابلیس عالم هستی است.... نیست؟؟؟؟؟

میماند یک نکته: انه یعلم ما لا نعلمون!! 

/ 4 نظر / 13 بازدید
مهاجر زمان

اولش یه چیزی بگم؟ اینکه همون اول که اومدم اینجا نوشته هاتون این حالو هوارو داشت! مث لینکی که دارم توی وبلاگم به نام یه حرفی مونده رو دلم!!! اما از همون وقت تاالان این شکلی ازتون نوشته ندیدم! گفتم حتمن اشتباه کردم!!! اما الان میبینم نچ!! کاملن پیش بینیم درسته![نیشخند]

مهاجر زمان

متن عالی بود! کتاب عالیه! :) هعـــــــــــــــــــــــی بنده خدا خاله![ناراحت]

مهاجر زمان

اون انسانها رو دیدم نه ندیدم خوندم! میدونم دلم نمیخواد ببینم! ممنون[گل]