سیب و ستیز

پیرمرد نصف سیبش را جلوی من گذاشت. بخور بابا! سیب زرد طعم بهشت میداد! همان بهشتی که پدرم به سیب فروخت! سیب را گاز زدم و به فکر فرو رفتم . . . 

همان بهشتی که مشروط بود. مشروط به سیب!! 

حوا آزاد بود و سیب ممنوع. بوی سیب هواییش کرد. حماقت آدم. آدمی که همه چیز داشت بجز سیب. به زمین آمدم زمینی که حوا ممنوع بود و سیب آزاد! آری بخشنده ی بی منت نداریم... اما منت بی بخشش تا دلت بخواهد. همیشه یک پای آفرینش میلنگیده... 

سیب را دوباره گاز میزنم. بوی حوا هواییم میکند. لعنت بر بخشش! بخششی که تمام و کمال نباشد. بخششی که چار گوشه ی دلت را پر نکند. همان گوشه ی خالی زخمی است که هوا میکشد و عفونت میکند و شیطانی ات میکند.

حوایم رفت و هوایی شدم! سیبم تمام شد و حوایی نشدم...

من خدا بودم بهشت بی نقص می آفریدم.

/ 6 نظر / 7 بازدید
مهرداد اشک9

خب الان باید زیر این پست چی بنویسم؟ بنویسم قشنگ بود؟!!! خستم!!!!!!!! خستم از این متن ها و از این عکس های سفید... اما مرسی از تو!

حاجی

دوباره سیب بچین حوا ... دوباره سیب بچین حوا بریم از دار این دنیا . . . دوباره سیب بچین حوا

مهاجر زمان

:( پدرم چراااااااا مارو به این سیب فروخت[ناراحت] تازه میگن سیب نبوده گندم بوده[زبان]

مهاجر زمان

شایدم بهشت هنوز بی نقص باشه! نیمیدونم شایدم گولمون زدن میگن اینطوری خدا بخاطر سیب باهامون کرده!

مهاجر زمان

دنیای بی عدلش رو کم ندیدیدم[لبخند] ولی من به جایی برا اجرای عدالت اعتقاد دارم! امیدوارم راستکی باشه