دیدار خدا

زیر پتو گرم گرم بود. احساس امنیت خوبی داشتم از اون همه گرما ...

سرم رو بیرون آوردم. بیرون تاریک بود و سرشاخه ی درخت ها غرّق(کسره ی غ و ضمه ی ر) زده بود. دمای هوا 30- بود و همه چیز بوی مرگ میداد.

هوای سربی رنگ بیرون نشون میداد که این همه زیبایی کشنده است ... مثل خود خود خدا

بد جور دستشویی داشتم. همیشه در زندگی اجبار حرف آخر رو میزنه ...

سرش رو آروم کنار گوشم آورد و به آرومی گفت. سجاد.

اوووووووووووم

چقدر تا صبح مونده...

گفتم: خیلی . سه چار ساعتی مونده.

صدای گروپ گروپ بخاری نفتی آقا خودش عشرتی بود تو اون ضمحریر سرما.

آه عمیقی کشید. من دستشویی دارم.

منم همینطور.

بریم؟

بریم...

آروم پاورچین پاورچین همه رو جا گذاشتیم و کنار دایی صمد که رسیدیم صدای خرخر عجیبش بغض خندمون رو ترکوند.

بیرون سرد بود ... دمپایی ها تا چند ثانیه همه ی پاهامون رو سوزوندن... تا اینکه کل برفشون آب شد.

نوبتی و سریع رفتیم دستشویی ... آب سرد بود اما رهایی از اون همه فشار ارزشش رو داشت ...

برگشتیم و پریدیم زیر پتو .

چه احساس خوشایندی... امنیت زیر پتو.

ساعت خونه ی آقا چهار بار بلند دانگ دانگ کرد... یعنی ساعت چاره.

صدای خر خر دایی قطع شد.

یه فرجه ی مناسب تا دوباره همه بتونن بخوابن.

اون سالها گذشت... آقا یه شب تنها توی همون اتاق سکته کرد و ...

زن آقا 5 سال قبلش و دقیقا در مراسم چهلم مادرم ...

دایی محمود رفت شهر و دایی صمد رفت یه شهر دیگه ...

رسول رو سالهاست ندیدم...

زندگی ها انفرادی شد... دیگه داداش کوچیکم نمیدونه غرق چیه چون برف نمیاد.

دیگه اتاقا دوده نمیزنن . دیگه پاهامون یخ نمیزنن.

زیر بهترین پتوهای عالم هم دیگه احساس امنیت نمیشه کرد

همه چیز عوض شد... جز یه چیز...

یه نجوا در گوشم.... که میپرسه.؟

چقدر مونده تا صبح.

اما این بار جوابی نمیشنوه.

/ 2 نظر / 24 بازدید
mahsa

bia mano like kon jooone harki dooos dary

مهاجر زمان

اول خدا رحمت کنه همه رو دوم من هستمخوبم هستم سوم هرجور شده ماهی ی بار حداقلآپ میکنم فقط الان یکم حالم خوب نیس چهارم متن عااااااالی بوووووود پنجم چقد تا صبح مونده?