شک

دیروز بعد از چند سال دیدمش. بعد از کندن پای چند تا درخت نشستیم تا چای بخوریم. دستهاش قاچ قاچ بود...

آه کشید و گفت...

توی اتوبوس بودم. بازوهام به شدت درد میکرد. جمعه کلی بیل زده بودم. این روزها برای کمک بابا جمعه هام شده بیل زدن.

دستهام زخم بود. رد بیل آزارشون میداد. چند تا دختر دانشجو وارد اتوبوش شدند. وضعشون آنچنانی بود و بوی ادکلن به مشامم رسید. یه کم از سر و وضعم خجالت کشیدم.

یک احساس حقارت موحش...

کم کم نزدیک دانشگاه که شدیم روسویشون رو در آوردن و مشغول آرایش شدن. فضا آزارم میداد. سرم رو گذاشتم روی صندلی جلو. نگاهم را دزدیدم. رنگ خرمایی رنگ و بسیار زیبای موی یکیشون نمیدونم از کدام زاویه  ی چشمم وارد مخیله ام میشد.

گفتم: حالا برای این ناراحتی؟

یه نگاهی بم کرد... ی نگاهی بم کرد. یه نگاهی بم کرد...فهمیدم گند زدم.

یه آه دیگه کرد.

من ده سال کار کردم که با نگاه نلرزم.

اما دیشب با یه نگاه نمازم ترک شد.

تا عصر فقط بیل میزد و فقط آه میکشید. اما نه بیلش مثل هفته ی پیش به خاک مینشست نه آهش به دل.

با خودم گفتم. هیچ چیز نکبت تر از شک نیست.

هیچ جور نمیشد آرومش کرد! باد بهاری اردیبهشت نبود دیروز غمباد میگرفتم...

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
مریم

شک که لازمه ولی تو شک موندن بده

مهاجر زمان

این چیز نکبتی رو دوست دارم خوشم میاد وقتی توی چیزای محکم ذهنم رسوخ میکنه خوشم میاد

مهاجر زمان

تلاش میکنی شک ب سراغت میاد وقتی اومد دیگه دیگه واست اون تلاشها ارزش سابق رو ندارن وقتی شک میکنی تازه احساش میکنی شاید راه درست رو بتونی پیدا کنی شک وسیله ایه برای پیداکردن راه درست پس چیز بدی نیس منم دوسش دارم