طلا

غرق افکار منفی داشتم برنامه ی CNC را چک میکردم و نگاهم را به زمین دوخته بودم و فکر میکردم  که یک دست با پوست سبزه و دستبند طلایی که تناقض زیبایی رو داشت قطعه ای را گرفته به من نزدیک شد.

اپرانور جدید بود و فوق العاده زیبا. دو ماهی است که چون نگاهش احساس سنگینی به من میداد از سالن عبور نمیکردم. 

مهندس قطعه خرابه . برخورد داره...

حتی جمع زدن اعشاری را بلد نبود. 

توی ذهنم برنامه ماشین رو مرور کردم و ایراد رو فهمیدم حتی جهت براده برداری و نیروی وارد بر اینسرت رو حساب کردم و بعد از پنج دقیقه همه چیز ردیف شد. 

ماهها طول کشیده بود تا فهمیده بودم هر حرکت و اقدامی رو که انجام میدادم . اما نا خودآگاه تا کارم تمام شد خیس عرق شده بودم. 

چشم های او بر همه ی وجودم حکومت میکرد. زبونم کار نمیکرد با حرکت دست بش گفتم ادامه بده و در این مدت نگاهم همه جا بود غیر از صورتش.

دانش من در مقابل قدرت زیبایی خدادادی او هیچ بود...

 لیس للانسان الا ما سعی را چشم های او کشک کرد نه بیخوابی های من!

حاضرم تمام تلاش های عمرم را بدهم تا یک عمق نگاهش را بگیرم اما ...

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
مهاجر زمان

[نگران][نگران][نگران][نگران][نگران] لیس للانسان الا ما سعی را چشم های او کشک کرد نه بیخوابی های من! [گریه] سکوت کنم اینجا بهتره این نوشته خیلی درد داشت!