مسعودی

روزهای آخر سال 91- شرکت تق و لق. همه عصر رفتند و من تنها موندم. دیروز مسعودی ازم خداحافظی کرد و امروز ندیدمش. نگهبان ریزه میزه و با خدای شرکت که کفشاش هنوز گوشه ی محوطه مونده.

عصرهای جمعه تنها توی شرکت میموند و گاهی که میرفتم سرشوخی بش میگفتم آخه آقای مسعودی چه کردی که خدا انداخددت تو این خرابه.

میخندید و میگفت : الله اکبر.

سال 91 سال بسیار بسیار سبک و با خیری بود

اما پر شکست.

آدمها وقتی میرن حس نوستالژیک ما رو برمیانگیزند.

/ 0 نظر / 10 بازدید