آن سوی ذهن من

خودمان را به خریت میزنیم. ذهنمان را پاک میکنیم از آنچه بر سرمان میگذرد. لبخند میزنیم. با آرامشی تصنعی میگوییم شکر... و آهی میکشیم

مانند دلقک های سیرک به زمین خوردنمان میخندیم. با خود میگوییم همین سختی هاست که انسان ساز است. بی آنکه بدانیم میگوییم و این فاجعه را نسل اندر نسل و سینه به سینه میکشیم. شنگولتر ها را که میبینیم دور میشویم. دماغمان را میگیریم که بوی خوشی را نشنویم و آلوده ی بی دردی نشویم!!!

با خودمان میگوییم خدا با ماست. ته دلمان اندکی قند در زهرابه ی جان میاندازیم و گاه گاه حلاوتی نحیف مانع از ایستادن قلبمان میشود.قلب! اویی که از چون مایی مظلومتر است.

پا پس میکشیم کم می آوریم. بوزینه ها ما را به تمسخر گرفته اند و انسان نماهای متعهد به دین تمسخرشان را با امید بهشت قورت میدهند و دوستانمان کم کم از ما دور میشوند. در جمع تنهاییم و در تنهایی بی طاقت.

سوالمان را بی پاسخ میگذارند. خواسته هامان را بی ارزش میدانند. ارزش هامان را پست مینامند و گفته هامان را یاوه میخوانند. خودشان را دردمند جلوه میکنند و شهوتشان را عشق پاک خطاب میکنند. دستشان را که باز میکنی نا امیدت میدانند.نا امیدی جرم شد!

قایقی میخواهم. اقیانوسی. پارویی. اگر همان دیروزی بودم میگفتم : همراه تو تا از این دهشتناک ناک زندگی بروم. اما چون امروزیم  و خاکستر را آب اثر نمیبخشد میگویم :تنها.  آنجا که خدا دارد. قانون روشن دارد. شانس و قضا و قدر و رحمت و شفاعت و مغفرت و پارتی، دین و  رنگ و  نژاد، دلیل و ملاک نیست. آنجا که رقابت نیست. بیم جهنم نیست. امید باطل نیست. ترس قاتل نیست. آنجا که هر روزمان دریغ از دیروز نیست.

سانسور اطلاعاتی نمیخواهم. دریایی میخواهم که برای سیر کردن شکمم جان شاد ماهی های زیبا را نستانم.

/ 0 نظر / 7 بازدید