محرم

یک حس نا امیدی...

قدم به خیابون برای سبک شدن...

جمعیتی فشرده به هم. دختران آرایش کرده و پسران سیاه پوش... گیر کردم هل هلی شده بود.

خون و دست و پا زدن گوسفندان. مادرانی که با شوق گوسفندان را به کودکان نشان میدادند... حس وحشتناک همزاد پنداری ...

نخل محرم/ جیغ پیرزنان / گریه ی برخی 

بی تفاوتی بیشتر نفرات ...

به خونه برگشتم. 

خسته ... خون آلود .... نا امید ... پوچ پوچ پوچ پوچ

/ 2 نظر / 7 بازدید
مریم

شما همبشه نا امیدید حتی تو محرم چه زندگیه سختی دارین