این بود زندگی؟

بعید است اختیار را در عمر محدودم درک کنم. هر روز یک گام به انتهاست.اما کور سوی امیدی میگوید شاید بندها گسسته شود. سعیم بر این است از آن شعله افروخته کورسوی باقیمانده را صیانت کنم. و لی هر چه شعله کم فروغ تر میشود باد خزان پر فروغ تر مینماید

یک لحظه در محشر

از حرم که بیرون زدم حال خوشی داشتم. گوشیمو در آوردم تا سوره ی یاسین رو گوش بدم.

هندز فری رو زدم تو گوشم. احساس کردم ماشین نفس نداره. کشیدم کنار ...

خاموش کرد. کجای اتوبانم؟

گیج بودم گوشیمو در آوردم و از 118 شماره ی امداد خودرو رو گرفتم. زنگ زدم.

کجایی داداش؟ گفتم نمیدونم احتمالا روبروی مسجد جمکرانم تو بزرگراه ...

هوا خیلی سرد بود. برای پیدا کردن کیلومتر جاده صد متری تو تاریکی رفتم جلو. تلفنم رنگ زد. اقا شما مطمئنی؟

نه! اما مطمئنم توی بزرگراه قم به کاشانم. خیلی سرد بود. برگشتم تو ماشین بعد از دو سه بار تماس بلاخره رسید.

ماشین و بکسل کردیم و بردیم قم. بماند که ساعت 12 شب شده بود کمکش کردم تا صندلی عقبو باز کنه پمپ بنزینش کار نمیکرد.

اوخ !

این که مدل جدیده ...

ندارم!

ازش ندارم باید بریم بگیریم. رفتیم تو ماشینش . گرم بود. همه ی شهر رو دور زدیم. شب جمعه بود و همه جا بسته بود. آقا بذار فردا.

چاره ای نبود. برگشتیم گاراژ و وسیله هامو برداشتم. باید صد کیلوکتر تا اولین مقصد دور میشدم.

کیف مدارک. یه شلوار توی ی پاکت مشکی و ...

رسوندم عوارضی ... پیاده که شدم فهمیدم ی امتحان جدیده...

هوا سرد بود و من لباسام مناسب نبود. به خودم میپیچیدم از سرما. زل میزدم به ماشین هایی  که میاستادن که پول بدن شاید ...

گاهی ی باد سرد میزد توی شکمم. قابل تحمل نبود. مردم همه راحت پشت فرمون بودن.

ی دختر و پسر جوون ایستادن تو عوارضی . دختره راه که افتادن زبونش را در آورد. و با 206 شون به سرعت دور شدن.

بد جور اذیت بودم.

ی کم راه رفتم. پشت ستون رفتم. پاهام داشت سر میشد. هیچکس نگه نمیداشت.

یه مینی بوس اومد. داد زدم کاشان؟

روشو برگردوند و رفت. پشتش نوشته بود. شاید این جمعه بیاید شاید!

ی اتوبوس نگه داشت. چند تا دختر با موهای فشن دو ردیف جلو رو پر کرده بودند. رفتم پای اتوبوس راننده حتی درو باز نکرد. بد جور سرد بود. میخواستم به یکی التماس کنم اما هیچکس پیدا نمیشد.

چند تا صلوات فرستادم.

آروم نشدم . رفتم اونور بزرگراه ...

آقا ویژه های کاشان کجان؟

72 تن ... باهاس بری اونجا. البته اینجام باید ببرنت.

برگشتم عوارضی باد سردی میاومد و بدجور کوره ی امتحان داغ بود. چند دقیقه ایستادم. اکثر مردم خونواده بودن و براشون مهم نبود . فاصله ی من و مردم  یه شیشه بود. اونا تو و من بیرون. یا قیامت افتادم.

تنها! سرد! بی پناه! خسته! یه لحظه از هول اون روز جا خوردم.

1000 سال یا به قول قرآن 50000 سال؟؟؟؟!

اگه میمردم هم برای کسی مهم نبود. رفتم اونور خیابون یه تاکسی گرفتم رفتم 72 تن. ی اتوبوس شانسی اونجا بود به مقصد کرمان. پریدم توش!

چقدر گرم بود. بدنم میلرزید. گاهی ماهیچه هام حالت تپش داشتن. خوابم برد. صدای ویز ویز تایر اتوبوس بیدارم کرد.

رسیدم. پریدم پایین. بازم باد  سرد.

دست بردم تو پلاستیک! نه!!!!!

مدارکم! تو خواب کیف مدارکم از دستم افتاده بود. یه سفته! یه چک. گواهینامه. کارت سوخت. کارت ملی. کارت بیمه و ... همه چیز رفته بود. اتوبوس در نکاه من کوچک و کوچک تر شد و دو سه دقیقه ای بعد با  سوز سرما به خودم اومدم.

شاید اگه حوصله داشتم میگفتم آخه چرا؟

اما نداشتم.

رسیدم خونه نمیدونم کی خوابم برد که گوشیم زنگ زد. راننده بود. فردا صبح ساعت پنج همون عوارضی باش...

توی رسید ماشین که از تعمیرگاه گرفته بودم شماره تلفنم رو نوشته بودم. یه اتفاق .. یا شانس توی اون همه بد شانسی.

...

...

...

...

  
باغبان : سجاد ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٩
تگ ها :

دیدار خدا

زیر پتو گرم گرم بود. احساس امنیت خوبی داشتم از اون همه گرما ...

سرم رو بیرون آوردم. بیرون تاریک بود و سرشاخه ی درخت ها غرّق(کسره ی غ و ضمه ی ر) زده بود. دمای هوا 30- بود و همه چیز بوی مرگ میداد.

هوای سربی رنگ بیرون نشون میداد که این همه زیبایی کشنده است ... مثل خود خود خدا

بد جور دستشویی داشتم. همیشه در زندگی اجبار حرف آخر رو میزنه ...

سرش رو آروم کنار گوشم آورد و به آرومی گفت. سجاد.

اوووووووووووم

چقدر تا صبح مونده...

گفتم: خیلی . سه چار ساعتی مونده.

صدای گروپ گروپ بخاری نفتی آقا خودش عشرتی بود تو اون ضمحریر سرما.

آه عمیقی کشید. من دستشویی دارم.

منم همینطور.

بریم؟

بریم...

آروم پاورچین پاورچین همه رو جا گذاشتیم و کنار دایی صمد که رسیدیم صدای خرخر عجیبش بغض خندمون رو ترکوند.

بیرون سرد بود ... دمپایی ها تا چند ثانیه همه ی پاهامون رو سوزوندن... تا اینکه کل برفشون آب شد.

نوبتی و سریع رفتیم دستشویی ... آب سرد بود اما رهایی از اون همه فشار ارزشش رو داشت ...

برگشتیم و پریدیم زیر پتو .

چه احساس خوشایندی... امنیت زیر پتو.

ساعت خونه ی آقا چهار بار بلند دانگ دانگ کرد... یعنی ساعت چاره.

صدای خر خر دایی قطع شد.

یه فرجه ی مناسب تا دوباره همه بتونن بخوابن.

اون سالها گذشت... آقا یه شب تنها توی همون اتاق سکته کرد و ...

زن آقا 5 سال قبلش و دقیقا در مراسم چهلم مادرم ...

دایی محمود رفت شهر و دایی صمد رفت یه شهر دیگه ...

رسول رو سالهاست ندیدم...

زندگی ها انفرادی شد... دیگه داداش کوچیکم نمیدونه غرق چیه چون برف نمیاد.

دیگه اتاقا دوده نمیزنن . دیگه پاهامون یخ نمیزنن.

زیر بهترین پتوهای عالم هم دیگه احساس امنیت نمیشه کرد

همه چیز عوض شد... جز یه چیز...

یه نجوا در گوشم.... که میپرسه.؟

چقدر مونده تا صبح.

اما این بار جوابی نمیشنوه.

  
باغبان : سجاد ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٦
تگ ها :

دست چپ

هنوز انگشت دوم دست چپت انگشتری ندارد 

اما از بر و رویت پیداست که بزودی پر میشود و تو نیز به دریای حسرت های گذشته خواهی پیوست...

....

  
باغبان : سجاد ; ساعت ٥:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٧
تگ ها :

آخرین دعا ...آخرین پست

اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً


  
باغبان : سجاد ; ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳۱
تگ ها :

جمعه

هنوز جمعه تمام نشده

هنوز امید هست ...

  
باغبان : سجاد ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۳
تگ ها :

...

همه چیز نا امبد کننده است.

تا پر و بال میگیرم تو دهنی روزگار به ذلتم میشکد

تو امبدم باش



  
باغبان : سجاد ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢۳
تگ ها :

خدا

خدایا!

بیشتر از این بلد نیستم...

بیاموز تا به اندازه توانم بروم... فقط یک چیز ... تشنه ام.اگر لیوان آبی بدهی... منت نهاده ای!

 

37 روز تا رمضان...

37

  
باغبان : سجاد ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢
تگ ها :

تقدیر

به برکه ی گل آلود گوشه ی خرابه ای دور افتاده حامل چند برگ خشکیده از روزگاران بهاری میمانم.

که هر دم آفتاب ظهر گاه خرداد ماه از حاشیه ی خشکیده اش ثانیه به ثانیه ساحلی نو را میزاید و به مرکز پیش میرود.

من بهت زده گذر روزگار و ظراوت تو را میبینم و تو, بی تفاوت تفاخر به بلوغ و زایش افروختگی گونه هایت میکنی.

چه تلاطمی در من آویخت بوی عطر یاس چکمه های تو...

سر به زیر افکندم و گفتم: یا خیر حبیب و محبوب صل علی محمد و آل محمد.

دعای عارف سوخته دل بود در هنگام دیدن نامحرمان برای پرده داری دل در پیشگاه محبوب حقیقی. آموخنه بودم که در دیدنت بخوانم.

اما ...

سکوتم. ای کاش درونم. بغض گلویم. صبرم. اضطرابم.

همه به کنار. میگذرد...

اما...

این جملات نا تمام بعد از اما...

خیلی آزار دهنده است...

خیلی. کاش لااقل برای اما هایم پادزهری , مرهمی, استادی, ذکری, زهری , روزنه ای یافت میشد...

آری صبر جمیل زیباست اما ...

  
باغبان : سجاد ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢٩
تگ ها :

← صفحه بعد