این بود زندگی؟

بعید است اختیار را در عمر محدودم درک کنم. هر روز یک گام به انتهاست.اما کور سوی امیدی میگوید شاید بندها گسسته شود. سعیم بر این است از آن شعله افروخته کورسوی باقیمانده را صیانت کنم. و لی هر چه شعله کم فروغ تر میشود باد خزان پر فروغ تر مینماید

سال85

سینما بهمن- ردیف مجردها(همیشه مجرمها)

همراهان- علیرضا- هومن –صادق-میثم

سکانس 1- محله ی جنوب شهر (از نوع کپریش) یه معتاد درحال
تزریق, چن تا در حال احتضار - دوربین میچرخه یه معتاده همینجور که خوابش میبره
سیگار از دهنش میافته تو خشتکش- جمعیت میترکن از خنده- من خراب میشم نمیدونم چرا؟
یه زن  میانسال روی صندلی جلو آروم اشکش
پاک میکنه.

سکانس دو- پسره دختره رو با یکی میبینه- قصدشون ازدواجه-
برمیگرده گیج گیجی میخوره تو ستون- عاشقش بوده- ملت ترکیدن از خنده- من خراب میشم
نمیدونم چرا؟ اون زن آروم اشکش رو پاک میکنه

سکانس 3- یه زن دهاتیو دارن میرن طرف اتاق عمل- شوهرش
میرسه- آش و لاش و مضطرب- خسته و در به در- با لهجه ی محلی میگه پول نداره و
بدبخته لهجه ی خرم آبادیش خنده داره و هر چه بیشتر ناله میکنه  مردم بیشتر میخندن- همه ریسه رفتن از خنده– من خراب شدم نمیدونم چرا؟
اون زن آروم اشکاشو پاک میکنه.

سکانس 4- زن داره میمیره- بچش میاد تو اتاق و آروم بغلش
میکنه- یه دختر سه ساله با موهای مشکی و ناز- اشک همه در اومده- من خراب میشم- اون زنه لبخند میزنه

  
نویسنده : سجاد ; ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٧
تگ ها : درد دل ، خاطرات ، سینما

جمعه

ما که مدعی انتظار نیستیم اما خداییش شیعیان چه کشیدند در این انتظار روز جمعه.!

ما که دین و ایمان را بوسیدیم و کنار گذاشتیم اما چه زشت ایمانداری میکنند ایمانداران. خداییش به قول مردم کوفی صفت این شهر باصطلاح دارالمومونین "مادرت بگرده امام زمان" خداییش گیر عجب احمق هایی افتاده ای.

بگذریم  اصلا گیرم که بیایی. بر ناعدالتی ها چنگ اندازی و ریشه کنی. از دهان شاه بر دهان گدا گذاری. اصلا بر تک تک قطرات اشک اقدام اصلاحی تعریف کنی. اقدام اصلاحی ها را انجام داده و به پایان برسانی.  گیرم که بیایی. بر آفتاب سایه بان زنی. زخم های انسان بر انسان را مرهم زنی.

آیا بر ناعدالتی های خدا هم پاسخی داری؟؟؟

حتما خواهی گفت که خدا همیشه عین عدالت است. آیا بر آنان که پیش از تو رفته اند مرهمی داری.

امروز روز جمعه بود اما من منتظرتر از مومنین بودم.

اوضاع خیلی پسه نه؟؟؟؟

  
نویسنده : سجاد ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٥
تگ ها : ظهور ، درددل ، جمعه

دوست

آن روزها یادت هست؟

مسعود!! یادت هست کلاس معادلات را چه پر اضطراب ترک کردی و خود را به مسجد دانشگاه رساندی؟ مانند مرغ سر کنده سه بار وضو گرفتی و باز یادت میرفت که وضو داری یا نه.

یادت هست چند ساعت بعد از دعای ندبه ی صبح جمعه در مسجد میماندی و با سجده بر خدا التماس میکردی. یادم نمیرود که تو را شبیه محکومان به اعدام در پای جلاد میدیدم اما عجبا که از تو جرمی ندیده بودم.

مسعود یادت هست که سیگار آتش میزدی و بر دیوار خوابگاه 4 ساعت ها زل میزدی. هنوز هم بوی قیمه ی سحرهای خوابگاه  را بی دلیل میشنوم که در زیر زبانم طعم تلخ سرنوشت پوشالی آن روزگاران را زنده میکند.

یادم هست سحر که زن سهراب شد یک هفته تا صبح نخوابیدی و بعد از آن هم ای کاش نمیخوابیدی. یادم هست شیرینی ازدواجشان زهر چشم دنیا بود برای امثال تو که چون میجویدی انگار تمام هستیت در زیر دندان خورد میشد. تا خوابگاه مثل جغد ویرانه فقط صدای نفس نفست را میشنیدم که به سختی بالا میآمد. دست روزگار بر گلویت آن روز به کدامین جرم ناکرده فشرده میشد؟

از آن روز نمازت سجده ی طولانی نداشت. از آن روز خنده ی تلخت هم ترک شد.

یادت هست آخرین بار چه شیک پوش دیدمت. آرام از سلف مرکزی باز میگشتی. نه غمی و نه شادی ای! نه آرزویی و نه شکایتی. نه انگیزه ای و نه نفرتی. مث آبی آسمان صاف بودی.

چه بد شد که خبر مرگت را از زبان دیگران شنیدم! همیشه خبرهای خوب زندگیت را خودت به من میدادی

ای کاش میدانستی چقدر امشب دلتنگ دلتنگی هایت هستم.



  
نویسنده : سجاد ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٢
تگ ها : دوست ، خاطره ، دانشگاه ، عشق

علم و صنعت...

چار ستون بدنم خورد میشد اگه بهش دم میدادم. جو دانشگاهو میگم. یه لحظه که هوای اون روزها روحم رو میگرفت خودم سریع میکشیدم بیرون . . .

نا خودآگاه رفتم طرف اتاق دکتر فرشی. دستم که به دستگیره رسید یادم افتاد به شعر شهریار:

درها همه بستست و به رخ گرد نشسته         یعنی نزنی در که نیابی اثرم را

استاد بازنشته شده بود و رفته بود. بعدش که بیمار و خونه نشین. در قفل بود .سه سال فقط سه سال از اون روز میگذره اما برای ما با صد سال فرقی نمیکرد.دیگه هیچیش برای ما نیست.

بغض بدی داشتم. همه چی شبیه اون سالها بود. خانم شیرازی با یوسف زاده جاشون عوض شده بود. خانم سعادت و سیلانی و هوشمند مثل گذشته تو دفتر آموزش. جوانرودی جای آیت اللهی رو گرفته بود و برنامه های ترم جدید پشت در کلاسا نصب بود.

بچه ها هنوز دانشگاه نیومده بودن اما اونایی که بودن مث مرغای عاشق دوتایی بودن. دیدنشون دیگه آزار دهنده نبود. از مدل یقه ی مانتوی دختر خالشون برای هم میگفتن و تو کریدور میخندیدن.چه بهانه ها برای یه صحبت ساده باید میآوردن.

به رضا زنگ زدم سریع خودش رسوند. حرفهایی از جنس همیشه. تضادهای اعتقادی. وضع جامعه. فردای مبهم. محجوریت تلاش و برشی از ازدواج. به نظر میرسید که کارهایی کرده ولی به روی خودش نیاورد و من هم . . .

دکتر دلش پر بود و دل ما رو پرتر کرد.

نگهبانی- راهروها- کلاسها- سلف- آموزش- دانشکده عمران و معماری- آزمایشگاهها و . . . همه و همه حرف میزدن.

بارون تهران میبارید و غم دل آدمو بارور میکرد. اون اضطراب مبهم تازه شد و باز هم اون زخم سربسته سر باز کرد. 

من امروز تنهاترین آدم تهران بودم . . ..

  
نویسنده : سجاد ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٢
تگ ها : دانشگاه ، درددل

تن یا تنهایی؟

یه اتاق و کلی خاطره. منی که موندم و اونایی که رفتن. برا عاشق شدن کلی دیر شده. یعنی مرگ عوضمون میکنه؟ یه بوی قرمه از خونه ی همسایه میاد که بدجوری مستم کرده. بخونم؟ فیلم ببینم؟ فردا جمعه اس و من کارم. برم بیرون؟ آخه چیکار کنم.

اینا همه فکرهایی بود که فقط تو یه دقیقه از ذهنم گذشت.

کم آوردی خدا نه؟ حالا چرا کمبودهاتو انداختی رو دوش ما. سیگار برگت که برا بود. درو داف نداشتی؟ ادررنالین خونت پایین بود. عشقت جوابت کرده بود. زنت سر زا رفته بود. گوسفنداتو گرگ برده بود. آخه آفرینشت چی بود؟

آخه ما رو چرا کاشتی قربونت برم. 

آها به این چیزا فکر نکنم. کافر میشم. ها؟ به چی فکر کنم؟ اینا همش لذت گذراس؟ زجر دائم ما گناهش بیشتر بود یا لذت گذرای آنها...

به اینکه چفدر نعمت دادی؟ به اینکه سفید پوستم؟! به اینکه صبر کنم تا برم بهشت. تهش چی میخوای بشی؟ آلن دولن. برد پیت؟ ها؟   ما که هیچ. تو هم که هیچ.

ما سیاهیم و تو سفید. آخه قربونت برم تو که تهشی ما هم که کفشیم نه تو بیتر میشی نه ما بدتر. نه؟

خب تمومش کن.جلوی ضررو از هر جا بگیری نفعه. گوگل یه سایته یه سایت موتور جستجو گر.

زدم تن. تنهایی اومد یعنی چن نفر این جستجو رو انجام دادن؟؟؟

 

  
نویسنده : سجاد ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
تگ ها : تنهایی ، خدا ، فکر عشق

من یک مهندسم

من یک مهندسم.

بدنیا نیامده. وق وقمان به هوا بلند نشده اذان را که در گوشمان گفتند مادر حین تعویض پوشک میگفت پسرم مهندس میشود. پدر از خروس خوان تا بوق سگ کار میکرد تا مهندس راحت تر درس بخواند.

در این میانه مانند گاوی که در میدان گاو بازی میتازد تاختیم و تاختیم و تاختیم غافل از اینکه باختیم و باختیم و باختیم.  پارچه قرمز اعصابمان را بر میانگیخت. آن سوی میدان عربی. دیگر سو فارسی.

گوشه ی چپ ریاضی. گوشه ی راست زبان. میانه از آن معارف بود. معارف!! معاررررف!!!! مثل گاو وحشی 20 سال تازاندیم. خوب که نفسمان برید. مادر و پدر بر سکو تشویق میکردند و نمیدانستند که برنده ی بازی کسی دیگریست. آنها از نفس گرفته ی ما خبر نداشتند.

من یک مهندسم. من قادرم گشتاور وارد بر ریشه موی زیباترین دخترها را در حالتی که در یک روز آفتابی با زاویه 45 درجه در دامان احمق ترین انسانها دراز گشیده اند را حساب کنم.

من میتوانم روشهای تولید کیف و کلاه و کفش و زیورآلاتی که متعلق به دلرباترین فرشتگان و معروفترین ستارگان سینمای جهان هستند را نام ببرم.

من میتوانم فشار وارد بر گره دستهایتان را در یک روز پاییزی زمانی که عاشقانه با هم قدم میزنید را تخمین زده و جریان اطراف آن را مدلسازی کنم.

من یک مهندسم.

من میتوانم سرعت برخورد سر راننده ی تاکسی را که برای یه لقمه نون صبح تا شب سگ دو میزد و بعدش با یه ترمز اشتباه محکم به دیوار خورد رو محاسبه کنم. من میتوانم بگویم سرش در چه مد شکستی متلاشی شد. 

من میتوانم بگویم اگه ترکش به سر یه کودک عراقی در جنگ دو ابله بخوره سرعتش موقع ورود و خروج چقدر متفاوت بوده و چقدر انرژی به سرش وارد شده.

من یه مهندسم. من باید میدویدم. باید بدوم. تو نیاز نیست در هیچ میدانی بدوی, زمین بخوری, نفس پس افتاده ات را چاق کنی. تو نیازی نیست تحقیر شوی. بشکنی.

آری.... از بد روزگار, خزف بازارشکن تغابن شده است و حافظ الدنگ این موضوع را خوب فهمیده بود.

تویی که برنده ی میدانی. جهان سرای مردمان بی دانش. این مملکت که دیگر هیچ.دانش ستیز و دانش کوب.

کمی سرمه بر چشم. روسری عقب. زبانی چرم و نرم. خانواده ای حامی. خانه ای مجلل. پوووول. همه ی این معادلات را بر هم زد. ما بردگی میکنیم تا امثال تو طنازی کنند. دلبستگی ما به امثال تو؛ چشمانت. ناز تو.... نیاز ما.

دنیا معنی اش یعنی پست. اما چه زور آور است خدایش را عادل نامید. از ترس روزگاری که در آتشش خواهیم سوخت یا به امید روزگاری که دست مزد تملقمان را بگیریم.

دعای مادر مستجاب شد. ای کاش دعایی دیگر کرده بود . . .

  
نویسنده : سجاد ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
تگ ها : عدالت ، مهندس ، برنده ، دعا

شاعر

سلام

الو . الو سلام . . نگو که نیستی. خودم دیدمت. چه بزرگ شدی بلا. یادته یه بار بت گفته بودم میخوام شاعر بشم. نه؟ ها؟ نه؟!... آها

صدات نمیاد. بگذریم. دیشب قلم برداشتم بنویسم. آخه نیست رسیدن  به دوردست ها همیشه با اولین قدم ها شروع میشه ما هم اومدیم مثل آدمیزاد با همین اولین قدم ها شروع کنیم. گفتم مث سعدی, شهریار, یا مث حافظ از بی وفایی بگم.. هر چی به چار چرخ موتور فسفری مغزمون فشار آوردیم نشد به خودم گفتم: "آخه قربونت هیچوقت قولی نداد که بیوفایی کنه. " بابا اصلا نگاتم نمیکرد. قول کجا بود.

 گفتم مث مولانا حالا که بیرونمون پوچه بزنم خاکی و راه درون بریم. آخ آخ. "خام بدم پخته شدم سوختم." چه محبوبیتی پیدا کنم من. ها؟ خب آره میدونی یه کم زوده. من ته ته تهش با نی بتونم جمله بسازم. مثلا:" نی نی تو نه مشت روزگاری." وگه نه نی ما که از اول شکست و حکایتی نداشت.آره بابا شیپور باید بزنیم جای نی.

تهش گفتیم از سبک خیام بگیم و می و معشوقه وجام. هی به گردن یابوی قریحه سک زدیم که بی شرف از خوشی بگو ... "آخه قربونت خیام جون مغز خرکه نخوردم اگه معشوقه داشتم که خب معلومه میزدم تو خط عشق و حال".  اگه داری یه دو جا سفارش ما رو هم بکن.

تغلیظ کلام در مطبخ عظام نکنم. مداد رو انداختم یه گوشه ای و یاد شعر فاضل نظری افتادم که میگفت:

" خواستم از لب لعلش بنویسم شعری   گفت هر خواستنی عین توانایی نیست"

چی. ها؟ یادت نمیاد پس اون یه دفعه که به من نگاه میکردی. . . داشتی با هندز فری صحبت میکردی. با من نبودی؟ .... هووی بوق به بوقت  بوق چه طرز صحبت کردنه؟ لا اقل یه لبخند بزن دلمون خوش باشه هوووووووووی. 

ای بخشکه این شانس. میگم سبک ایرج میرزا چطوره ها؟ 

 

  
نویسنده : سجاد ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸
تگ ها : شعر ، طنز ، سبک شاعری

سفر درون

چند صباحی از قصد ما در آغاز سفر درون گذشته.  سخت است ضوابطی را بر نفسی گذاری که بسیار بسیار خسته است اما دلخوشیم که ناخوشیم به پستی دنیا  و نه خوش به اقبال او. چه خوب میگوید شاعر . . .

این چرخ که دیرینه بسی می گردد

بر کامه ی هر بوالهوسی می گردد

خواهی که حقارت فلک دریابی

بنگر که به کام چه کسی می گردد!

  
نویسنده : سجاد ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
تگ ها :

← صفحه بعد